واكمن تو گوشمه...
هزگز نخواستم كه به داشتن ت...
واي چه دوربيني...
بدون توجه به ماشينها...
خطر تصادف...
اصلا فارغ از دنيا...
دويدم...
فكر هيچي رو نمي كردم...
يه دوربين خوشگل...
پشت ويترين...
مشكي...
و...
خوش دست...
اون دوربينه ديگه رفت توي فكرم...
ديگه زندگي يه شكل ديگه اي شد...
فكر و ذكرم شد...
اون...
اون...
و.. اون...
توي خواب...
توي بيداري...
تو مهموني...
تو غصه هام...
تو خنده هام...
اصلا شدم ...
يه عاشق...
چشممو كه مي بستم...
اون بود..
باز مي كردم...
بازم اون بود...
خلاصه...
من بودم...
و...
اون...
فكرم اين بود كه...
چطور مي تونم ...
مال خودم باشه...
فكر اينكه...
تو دست يكي ديگه ببينمش...
ديوونم مي كرد...
روزها گذشت...
روزها سال شد...
تا اينكه ...
جرات پيدا كردم ...
و...
رفتم سراغش...
فروشنده گفت...
اخه خيلي قيمتيه...
با اعتماد به نفس گفتم...
من هستم...
من مي خرم...
به هر قيمتي كه باشه...
گفت بايد فكر كنم...
غافل از اينكه...
قول دوربينو به يكي ديگه داده...
رفتم سفر ...
تا...
مقدمات خريدنشو فراهم كنم...
با غرور به دوستام...
ازش گفتم...
طاقت نگاه ديگرونو بهش نداشتم...
يه كيف خوشگلم براش ديده بودم...
اخه...
نمي خواستم...
جاش ناراحت باشه...
با دوستهاي نزديكم در موردش حرف زدم...
خلاصه...
عاشق صداش بودم...
عاشق رنگ مشكيش...
تا اينكه ...
از سفر برگشتم...
با دست پر...
رفتم سراغ مغازه...
از دور نديدمش...
جلو تر كه رفتم...
نبودش...
يعني چي شده...
سراسيمه رفتم تو...
انگار كه ...
سالها بود كه فروخته بودنش...
اولش شوكه شدم...
شروع به داد و فرياد كردم...
من دوربينمو مي خوام...
يه عابري داشت رد مي شد...
به نظرم اشنا بود...
نگو ..
مدتهاست منو زير نظر داشته بود...
دستي به شونهام زد...
سراسيمه برگشتم ...
يه جمله گفت و رفت...
زخمهاي ادم... سرمايه هاي ادمه...
داد نزن... هوار نكش...
ارام و بي صدا تحمل كن...
رفت...رفت...رفت
من موندمو... ياد دوربينه...
اخه قله هاي موفقيتمو با اون تصور مي كردم...
قله هام ريخت و من موندمو... خودم...
خيلي دنبال دوربينه گشتم...
با خودم گفتم ...
يعني كي خريدش...
الان تو دست كي مي تونه باشه...
تا اينكه...
يه روز ...
توي يه خونه كثيف...
توي يه خونه اي كه بوي خوبي ازش نمي اومد...
بوي موندگي از ديواراش احساس می شد...
بوي بيات شدن...
بوي نامردي...
نشونيشو ديديم...
يه گوشه افتاده بود...
بدون يه كيف قشنگ...
خيلي بد ازش مراقبت مي شد...
گرد و غبار روشو پوشونده بود...
مشكيش ديكه مشكي سابق نبود...
برق نمي زد...
از تمام وجود داد زدم...
خيلي ها بهم خنديديند...
مسخرم كردند...
ولي من...
اه...
ولي من...
خواستم گرد و غبارو از رو تن مشكيش پاك كنم...
اخه مشكيش ...
خيلي قشنگه...
خيلي...
اما نشد...
نخواست...
منم ديگه داد نزدم...
هوارم ديگه نكشيدم...
اروم شدمو... تحمل كردم...
تحمل...
من هنوزم از جلوي اون مغازه رد مي شم...
بدون واكمن... بدون اهنگ...
دوربين هاي زيادي تو ويترينش اومدن...
رفتند...
خيلي ها گفتند...
خب... يكي ديگه ...
اون دوربينه نشد... يكي ديگه...
اما ...
هيچكدوم ...
اون دوربين من نمي شه...
اخه...
مشكي مشكي نيستند...
گاهي كه مي خوام دوربين هارو نگاه كنم...
با احتياط از خيابون رد مي شم...
اينور و اونوره خودمو خوب نگاه مي كنم...
نه...
اون چيزه ديگه اي بود...
يا علي.
+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت
21:4 |