تبليغاتX
شهرستانی

سلام...

اومدنشو احساس می کردم....

اما...

باور نداشتم...

آخه مدتی که باورم نمیشه...

چی...؟

همه چی...

تا اینکه دوستی گفت...

چرا نشتی...؟

اومدش ها...

شاید منتظرت باشه...

شک داشتم...

بلند شدم ...

رفتم سراغش...

همون جای همیشگی...

همون قرار همیشگی...

هر سال همین موقع ها پیداش می شه...

می دونی از چیش خیلی خوشم میاد...

از اینکه بی خبر میاد و بی خبرم میره...

سرد سرد...

با شکوه با شکوه...

زیبا...

در اوج سردی ...

گرما بخش...

لذت بخش...

شاید زیبا تر از وصال یار...

چرا شاید...

حتما زیباتر از وصال یار...

تا دیدمش از خجالتش سرخ شدم...

آخه چشمام تحمل شکوه و زیباییشو نداشت...

در کنارش بودم...

بهش سلام دادم...

جوابمو مهربانانه داد...

هر دو سکوت کرده بودیم...

سکوتی سرشار از فریاد...

اما دلهامون داشت با هم حرف می زد...

راستیتش من اصلا فرصت حرف زدن بهش نمی دادم...

آخه بعد یک سال دیده بودمش...

هر چه بود ...

گلایه من بود...

و...

زیبایی اون...

دو ردپا بودم در کنارش...

سر شاراز بزرگی بودمو نشاط...

مسته مست ...

گفتیم ...

خندیدیم...

خوش بودیم...

و...

عهد بستیم ...

که...

برای هم باشیم...

حرمت عشق همدیگرو تا ابد نگه داریم...

و...

قسم خوردیم...

به...

زیبایی خودش...

به بزرگی خالقش...

که جز شادی ...

بزرگی...

و زیبایی ...

چیزی به هم نبخشیم...

موقع خدا حافظی ...

چند عکس به یادگار ازش گرفتم...

و قول دادیم که همدیگرو سال بعد...

و...

همون جای همیشگی...

ببینیم...

همین...

یا علی.

 غروب

 

 

 

+ نوشته شده توسط AMIR در دوشنبه نوزدهم دی 1384 و ساعت 20:22 |
سلطان...

پنچر...

خدا وکیلی...

سلام...

من برگشتم...

همین...

یا علی

+ نوشته شده توسط AMIR در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 18:35 |