از کوههای ابیانه برایت می نویسم...
از زیارت گاه ببی زبیده خاتون...
رو به ابیانه...
قدیمی ترین روستای ایران... شاید جهان...
به هنگام نوشتن...
سوز سردی به صورتم می خورد...
سردت نمی شود...؟
چگونه سردم شود...
اینجا وطن من است...
پایم ذق ذق می کند...
کف کفشم پارست...
خاری عجیب به گوشتم نشسته...
شکوه ای نیست...
کار خار زخمه بر آدمی زدن است...
و کار آدمی شکیبا یی بر آن است...
غوغای عجیبی در دلم برپاست...
شبیه همان غوغای دیروز...
به هنگام نخل کشی...
به هنگام دیدن تو...
قلمم خودکاری است عاریتی...
کاغذم ، صورتحساب سفر...
و زیر دستیم، پشت دوربین عزیزم...
نجوای باد، عجیب در گوشم پیچیده...
غوغای عجیب در دلم برپاست...
رو به ابیانه با درختان سپیدار در خواب...
صدای هشدار...
که رفتنی را فریاد میزند...
قدم در راه بی برگشت باید گذاشت...
از روستایی برایت می نویسم که خاکش قرمز است...
سپیدار های بلند و سرد و خشک...
خوابیده در خواب خوش زمستانی...
چشمه ای با آب خنک...
که از دل کوهی بلند می جوشد...
خنک و گوارا...
آب را باید به شکل بز خورد...
بساط خنده ای بر پا است...
ولی...
غوغای عجیبی در دل...
می گویند لحظه خدا حافظی تلخ است...
شاید تلخ تر از شوکران...
و شاید تلخ تر از فلفل های حیاط مادر بزرگم...
نجوای آب آرامش بخش است...
و زندگی فقط امید و غوغا ...
البته...
شاید زندگی خوردن شله زردی با قاشق توست...
دیروز دوستی گفت...
زندگی با امید باید کرد...
گفت: من برای خود امید دارم...
امید من، مرگ است...
برای رهایی...
امیدی بس سیاه و تلخ...
ولی گلایه ای نیست...
امید است...
شاید عشق است...
مرگ و مردن...
من، از مرگ نمی ترسم...
من، از تنهایی خود به هنگام رفتن معشوقم، بعد خاک کردنم میترسم...
من، می ترسم آخرین اشکهایش برای من نباشد...
من، می ترسم آخرین لبخند را برای من نزند...
لبخندش برای من نباشد...
من، می ترسم در آن شلوغی معشوقم را نبینم...
من، می ترسم مجالی برای دیدن آخرین لبخندم نباشد...
آخر...
آخرین لبخندم تقدیم به توست...
من به نشانه های خداوندی اعتقاد دارم...
انار گاز زده ای دیدم کنار جوی روان آب...
در آن سکوت لذت بخش...
دخترانی دیدم،سرشار از شور و نشاط و شیطنت...
و پسرانی که عکس را دانه ای هزار تومن می گرفتند...
و خودم را دیدم که شارژ دوربینم تمام شده بود...
فحش میدادم به همه...
حرفهای رکیک...
حتی رکیک تر از خر و گاو و گوساله...
اما آنها...
فقط می خندیدن به من...
اینجا هیچ کوچه ای بن بست نیست...
از هر گوشه می توان به مقصد رسید...
راه اصلی،راه فرعی و حتی راه میان بر...
حاجت گاهی که می گفتند...
گنجی هفت برابر در زیرش نهادند...
برای هفت بار دوباره ساختنش...
هفت... عدد شانس ایرانی ها...
من دیپلمم را هفت،هفت،هفتادوهفت گرفتم...
برای تو از آتشگاهی گفتم که تابلوی میراث فرهنگی را با خود داشت...
اما طویله ای شده بود برای نگهداری الاغ ها...
گفتنم را با تو از تپه های عباس آباد آغاز کردم...
و در ابیانه غزل خدا حافظی را از تو شنیدم...
اما من بدرودم را ...
به هنگام بوسه آخرین بر خاک خواهم سرود...
فقط برای تو ...
با یک سبد پر گل مریم...
توصیف یک شهرستانی از یک روستا...
یا علی.
